![]() |
![]() |
|
|
بسم رب العشق |
|
مهر آن سال دل انگیز بود ... زیر درخت های نیمه سبز سر به فلک کشیده ... من ِ عشق ندیده ؛ مسرور از ورود به زندگی جدید ... من بودم و ده ها فکر و صدها رویا و رگباری از لبخندهای تصنعی که تحویل آدمهای جدید زندگی ام می دادم! آن روزها را خوب به یاد ندارم. آن روزها آدم دیگری بودم ... اما اگر صدها سال بگذرد ... آن لحظه از یادم نمی رود ... -که از توصیف آن عاجزم- ... وقتی که تو را دیدم ... حس نکردی که قلبم جا مانده ... و تو ساده رفتی ... بدون آنکه مرا بفهمی * * * شاید فراموشت شده باشد! ... آن روز را می گویم ... که اولین بار در کنارم نشستی روی آن نیمکت سیمانی ... و کلمات را گم کرده بودم ... کلماتی که روزها برای گل های جلوی آن نیمکت ... من ... تک و تنها ... تمرین کرده بودم ... "من به شما علاقه دارم" ... اولین روزهای پاییز بود ... یکشنبه ... دقیقا پانزدهمین عصر سرد پاییز بود ... آسمان هم سر ناسزگاری داشت با من ... می بارید ... بدون آنکه گفته باشیم ببارد ... آن روز را خوب به یاد دارم ... آن روزها که عاشق تو بودم ... و من امروز کلمات فراموش شدۀ آن روز را هنوز در ذهن دارم ... و نگفتم ... برای تو ... که در کنارم نشستی ... و حس نکردی که قلبم جا مانده ... و تو باز هم ساده رفتی ... بدون آنکه مرا بفهمی * * * می بینم ... از دور ... که می آیی ... عاشق کـُش و خرامان ... و می روی بی توجه به من ... بدون آنکه ببینی ام ... و من می شکنم ... بدون آن که ببینی ... در خود شکستن ، شوق عشق را تلخ می کند ... و باز هم روزها می رود ... و تو ... -همچون همیشه- ... باز هم ساده می روی ... بدون آنکه مرا بفهمی * * * و مثل همیشه ... برای دوباره دیدنت ... و راه رفتنت ... می ایستم ... پشت آن درخت ... آن دورترها ... که تو نبینی ... -آخر اگر ببینی مرا ، شاید ناراحت شوی- ... و من ِ تشنۀ دیدن تو ... کمی سیراب شوم ... از این نگاه ... دریغ که این استسقا درمانی ندارد ... جز گرمی دست های تو ... * * * تابستان که می رود، دنیا می میرد. اما دل من می خندد از آمدن پاییز! سه سال است که با پاییز متولد می شود قلبم. همه این انتظارها برای دیدن دوباره توست ... می دانی که؛ عشق تو نوشتنی نیست بانو ... امروز ... دیروز ... دیروزها ... من عاشق بودم ... و تو ؟ ... نمی دانم! ... تو برایم بگو ... فرداها چه خواهد شد ... ؟ پی نوشت ۱: تابستان دارد نفس های آخر را می زند ، نفسم به شماره افتاده ... چند روزی است که به دورم پیچیده ، این افکار مزاحم دوست داشتنی! چگونه باید دوباره با تو روبه رو شوم؟ پی نوشت ۲: ------ به خدا غنچۀ شادی بودم / دست عشق آمد و از شاخم چيد / شعلۀ آه شدم، صد افسوس / كه لبم باز بر آن لب نرسيد / عاقبت بند سفر پایم بست / می روم، خنده به لب، خونين دل / می روم، از دل من دست بدار / ای امید عبث بی حاصل ... پی نوشت ۳: ------ پارسال همین روزها : آگهی گمشده ------ ------ ------- دو سال قبل همین روزها : ماه رمضان هم تمام شد |
|
میان ما یک تصمیم فاصله است. بیا ! تا که فاصله بلافاصله برداشته شود. افسوس که تو نیز چون من همین را می طلبی از من میان ما یک شهامت فاصله است ...
|
|
آهسته از میان دستانم لغزیدی ... همچون شبنمی از روی برگ گلی هیچ گاه برنگشتی ... همچون برگ گلی که از شاخه رها شد آرام افتادی ... همچون سایه ای که از روی دیوار ممتد بر زمین می افتد تاریک شدی ... همچون آسمانی تنها که ستاره ای ندارد بارانی شدی ... همچو ابری دلگیر اما دوست داشتنی و غریدی
پی نوشت ۱: ادامه اين وضعيت خييلي سخت شده. این صبوری دیگر نمی توانم؛ تو در نزدیکی من باشی و من با همه طوفان وجودم، آرامش ظاهری به خود بگیرم و بی تفاوت باشم. |
|
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟ دست نوشته ای از شهید احمدرضا احمدی، رتبه اول کنکور پزشکی سال 64 چه کسی می داند جنگ چیست ؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد . چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟ به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود. از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند. کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟ چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟ آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟ گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متریشلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام کدام ....؟ توانستید ؟ اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید: هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد، اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟ چگونه باید آنها را غسل داد؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم. چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟ کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت درکیفت می گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟ دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟ ؟ صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟ آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟ هیچ می دانستی؟ حتما نه! ... هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره ای نم یافتی؟ با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟ اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد... پس بیاید حرمله مباشیم...
پی نوشت: در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون یاد شلمچه ، یاد فکه ، یاد مجنون |
|
دوباره یه فال گرفتم. دلم نیومد برات نگم: دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بد از روی گل بدور ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حُسن با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور از دست غیبت تو شکایت نمی کنم تا نیست غیبتی، نبود لذت حضور گر دیگران به عیش و طرب، خرم اند و شاد ما را غم نگار بود مایۀ سرور زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار ما را شرابخانه قصور است و یار حور می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گوید ترا که باده مخور، گو هو الغفور حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی؟ در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
پی نوشت ۱: کاش مثل همه قصه های کودکی پایان این قصه هم خوب باشد. پی نوشت ۲: امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن پی نوشت ۳: امشب میخام برای تو یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب درنیومد به احترامت بمیرم... پی نوشت ۴: برای یک بار هم که شده به من اعتماد کن. بسپار دست سرنوشت، یه فال حافظ بگیر ... |
|
در جلسه امتحان عشق یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی ... در این سکوت بغض آلود عشق تو نوشتنی نیست بانو ... در برگه ام، کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم.
پی نوشت ۱: کاش فقط کمی چشمامونو باز کنیم ؛ دنیا کوچک تر از آن است که خدا را در آن نبینیم! پی نوشت ۲: همه دست به دعا بردند در شب آرزوها و من به رسم همیشه ام برای خود دعایی نکردم! برای همه دوستان مجازی، برای دوستان دانشگاه، برای خانواده و برای ... پی نوشت ۳: تو که دلت با خداست برای این عشق دعا کن. دعای من سلامتی توست همین و بس ... پی نوشت ۴: (مهم) راستی دوست خوبم، علی را از دعاهایتان جا نیندازید. ناجوانمردانه دربند است. |
|
ای چشمه نور ٬ انشعابات ات کو ؟ ای خانه ات آباد ٬ خرابات ات کو ؟ در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست ای عشق٬ ستاد انتخابات ات کو ؟ پی نوشت ۱ : به امید ظهور آن اصلح واقعی غایب از نظر ... پی نوشت ۲ : خیلی دلم از این وضعیت مبهم گرفته! دفعه قبل گفتم باید همه در انتخابات به اصلح رای بدهیم نه به هوچی گران و پوپولیست ها. من همین کار رو کردم. اما ...! چی کارش می کرد. انتخابات چه خوب، چه بد؛ تموم شد. چه به نفع من و چه به ضرر من. خیلی دلم از دست همۀ اطرافیان این نامزدها گرفته. خدایا خودت به خیر بگذرونش. پی نوشت ۳ : مرگ بر دیکتاتور ... |
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو مطالب پیشین |
| یادگاری |
جوان ناکام ...
|
| نوشته های قبلی |
|
|
| آرشیو ماهانه |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
برای کسی که دوستش دارم درد دلهایی بـا پروردگار آرشیو عکسهای من نوشتههای ساعت صفر عاشقی از میان نوشتههای دیگران نوشتههای بدون حد و مرز طرحی از یک زندگی در سفر باید شناخت |
| لینک دوستان |
|
|
| امکانات |
|
|